کتاب قصه سنگ و خشت

کتاب قصه سنگ و خشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

اشتراک گذاری

کتاب‌های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از

0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x